سرداران شهید

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید تو ، عرق از سر و رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم «یه نفر اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پر رو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره . همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۵
علی کمیجانی

ما که رفتیم ...
 
مادر پیری دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد،
 
از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام:
 
                         قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.

                                                                     
                                                                          ( قسمتی از وصیتنامه شهید مجید محمدی)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۲:۵۳
علی کمیجانی